تبليغاتX
جزن روستای زیبایی ها

شنبه سی ام آذر 1387

پاره آجر

                                                             بنام خدا

متن حکایت 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

 پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

  در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

                                        اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه

با تشکر از آقای رضا ابراهیمی                                     برادر کوچک شما عباس کبیرسلطانی

نوشته شده توسط عباس کبیرسلطانی در 10:10 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387

کوه چلک در برف

امروز به مناسبت اولین برف سال در کشورمان و روستای جزن این عکس زیبا از کوه چلک که مربوط به زمستان سال ۱۳۸۶ است را قرار دادهایم امیدواریم از دیدن این عکس لذت ببرید

 

jazan in snow

نوشته شده توسط آرمان معینی جزنی در 16:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

برگزیده از مطالب ارسالی دوستان

                                                         بنام خدا

مطلب ارسالی دوست عزیزمان آقا یا خانم آزاده که این حکایت را بر روری میز کار قرارداده که هم تشکری از ایشان نموده باشیم وهم از همه دوستان خواهش کنیم برای این وبلاگ مطالب ارزشمند ارسال نمائید.

متن حکایت

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !" بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : " من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟" زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : " تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد : " من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..." در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند
. ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است. الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند

برادر کوچک شما عباس کبیر سلطانی

نوشته شده توسط عباس کبیرسلطانی در 11:8 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

تحلیل

                                            بنام خداوند علم وبیان

ضمن تبریک عید سعید قربان و غدیر خم صمیمانه ترین درودها را تقدیم میکنم به همراهان و دوستان ارجمندی که با ارسال نظرات و پیشنهادهای مفید و سازنده در این راه مارا یاری میدهند.

در مورد روستای الکترونیک هم دوستان نظر و پیشنهاداتی عنوان نموده که از همه  تشکر و قدردانی مینمایم.

اینجانب از طریق ایمیل با جناب آقای دکتر جلالی ارتباط برقرار نموده ایشان در این زمینه کتاب ارزشمندی  تالیف نموده اند و به محض دریافت این کتاب همه عزیزان را مطلع خواهم نمود.

لازم است در موردمطالبی که شما عزیزان ارسال نموده اید چند مطلبی را یادآور شوم

۱- دوست عزیز دکترای مدیریت اگر متوجه سئوال شده باشید فقط (( در باره روستای الکترونیک چه میدانیم)) عنوان شد نه بحث زیر ساخت آن

۲. دوست عزیزمان کسری میخواهم از شما سئوال کنم با چه کسی ویا چه کسانی جلسه داشته باشیم ویا به چه کسی تندیس را بدهیم با این همه اسم مستعار

آنچه مسلم است؛  انسان در زیر زبانش پنهان است

برادر کوچک شما عباس کبیر سلطانی

نوشته شده توسط عباس کبیرسلطانی در 15:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

دومین طرح

                                                 باسم رب الکعبه

                 فرارسیدن اعیاد قربان وغدیر خم مبارک باد

                                      این کلمات در ذهن شما یادآور چیست

پاچنار:

قلعه:                                         برای هر کلمه جمله ای بنویسید (خاطره،تاریخچه) 

بارنداز:                                        به بهترین مطلب هدیه ای برسم

دم جوب:                                     یادبود تقدیم میگردد.

میان ده:                           

درکولی:

نوشته شده توسط عباس کبیرسلطانی در 14:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم آذر 1387

سنگهای بزرگ شما کدامند بیائید با هم مشارکت کنیم

                    بسم ا...الرحمن الرحیم           هست کلید در گنج حکیم 

متن حكايت

معلمي با جعبه‌اي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمه‌اي، يك ظرف شيشه‌اي بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جايي كه ظرف گنجايش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت.

سپس از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟

همه شاگردان گفتند: بله.

سپس معلم مقداري سنگ‌ريزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ريخت و ظرف را به آرامي تكان داد. سنگ‌ريزه‌ها در بين مناطق باز بين سنگ هاي بزرگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگ‌ريزه‌اي جا نشود.

دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟

شاگردان با تعجب گفتند: بله.

دوباره معلم ظرفي از شن را از داخل جعبه بيرون آورد و داخل ظرف شيشه اي ريخت و ماسه‌ها همه جاهاي خالي را پر كردند.

معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟ و شاگردان يكصدا گفتند: بله.

معلم يك بطري آب از داخل جعبه بيرون آورد و روي همه محتويات داخل ظرف شيشه‌اي خالي كرد و گفت: حالا ظرف پر است.

سپس پرسيد: مي‌دانيد مفهوم اين نمايش چيست؟

و گفت: اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست. اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت. سنگهاي بزرگ مهم‌ترين چيزها در زندگي شما هستند؛ خدايتان، خانواده‌تان، فرزندانتان، سلامتي‌تان، دوستانتان و مهم‌ترين علايق‌تان. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اين‌ها باقي بمانند، باز زندگي‌تان پاي برجا خواهد بود. به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت. اما سنگ‌ريزه‌ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل تحصيل، كار، خانه و ماشين‌. شن‌ها هم ساير چيزها هستند؛ مسايل خيلي ساده.

معلم ادامه داد: اگر با كارهاي كوچك (شن و آب) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت. اول سنگ‌هاي بزرگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند.

شرح حكايت

كارها را بايد دسته بندي و اولويت بندي كرد و در زمان مناسب آنها را انجام داد. سنگ هاي بزرگ شما كدامند؟

      برادر کوچک شما عباس کبیر سلطانی                     

نوشته شده توسط عباس کبیرسلطانی در 11:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم آذر 1387

عرفات

                                         بنام خداوند بخشنده و مهربان

 صحرای عرفات صحرائی است وسیع و هموار در دامنه کوهی بنام جبل الرحمه در ۲۱کیلومتری شمال شهر مکه واقع شده و تپه کوچکی است که حدود ۲۵۰متر از سطح دریا ارتفاع دارد و کوه ها آن را احاطه کرده

روز عرفه : نهم ذی الحجه زائران برای استغفار وارکان اصلی حج را به جا می آورند

اعمال روز عرفه : غسل-زیارت امام حسین -پس از نماز عصر ۲رکعت نماز و خواندن دعای عرفه

تعویض پرده کعبه : همه ساله در این روز پس از شستشوی کعبه با گلاب ناب کاشان بربنای کعبه نصب می شود پرده جدید کعبه هزینه ای بالغ بر ۲۰میلیون ریال سعودی از ۶۷۰کیلو گرم ابریشم خالص و ۱۵۰کیلو گرم طلا و نقره و ۴۷قطعه پارچه که هر کدام به طول ۱۴متر و عرض آن ۱۰۱سانتیمتر در تولید این پارچه بکار رفته است.التماس دعا

                                                                                برادر کوچک شما عباس کبیر سلطانی

نوشته شده توسط عباس کبیرسلطانی در 10:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آذر 1387

اولین طرح

                                              بنام خداوند رحمان و رحیم

 

                                             در این اتاق فکر شرکت نمائید

 

                                      ((  درباره روستای الکترونیک چه میدانیم ؟))

 

به بهترین مطلب ارسالی تندیسی به رسم یادبود اهدا خواهد شد

خواهشمندیم از مباحث حاشیه ای جدا" خودداری نمائید.

                                                                       عباس کبیرسلطانی - آرمان معینی جزنی

نوشته شده توسط عباس کبیرسلطانی در 14:21 |  لینک ثابت   •